تبليغاتX
مسافر
مسافر شهر غمي.......

 

 

از کنار هم می گذریم به سادگی ،بی توجه به یکدیگر رد می شویم...

از کنار هم می گذریم بدون اینکه بدانیم چه قدر  در زندگی یکدیگر تاثیر داریم.از کنار هم میگذریم بدون آنکه بدانیم که دیگری ای وجود دارد .بدون این که لحظه ای باستیم و تامل کنیم .می دویم به سرعت با کم ترین مکث و تامل.همیشه عجله داریم همیشه شتابان.

سرعت من 180 سرعت تو 200 دیگری؟!

با نهایت توان می دویم با نهایت قدرت.همیشه عجله داریم و همیشه وقت کم است و زمان محدود.

به ثانیه ها نمی ر سیم .عقربه ها سریع تر از ما هستند.در سیاهچال سرعت محبوسیم و بیهوده دست و پا میزنیم.عجله داریم ولی برای چه؟برای رسیدن به کدام هدف والاست که اینگونه در شتابیم؟برای رسیدن به کدام کلید طلایی؟

هی تو !بایست!بایست و لحظه ای در درونت تامل کن.این همه شتاب برای چیست؟می دانی؟ایستاده ای بنا به در خواست من .اما ذهنت هم چنان در شتاب است .عجله از پشت آیینه ی چشمانت برا یم دست تکان می دهد....میفهم و کنار میکشم .از کنار من میگذری به سادگی و با نهایت شتاب.....

 

آی آدم ها یک نفر دارد که دست و پای دائم میزد در آب...می بینیدش؟؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 20:37 توسط ..:: مسيح ::..

این مطلب رو برای تو نوشتم امیدوارم که هر جا که باشی شاد باشی، بازم میگم که دوست دارم.

خسته ام از تنهایی
         
               مانده ام از درد جدایی
 
             توی این دنیا
                  
                  اونجایی که آدما
 
به دنبال یه لقمه نونن
                    
                      تا گرسنه نمونن
 
چشماشونو هم میذارن
                     
                         تا عاشقی رو نبینن
 
من در پی دلدارم
                      
                         تا نفس تو سینه دارم
 
دنبال عشقم می گردم
                    
                         تا یه روزی پس بیفتم
 
وقتی که پیداش کردم
               
                             صاحب عشقش کردم
 
دست توی دستش میدم
           
             قلبمو بهش میدم
                        
                         بهش می گم
                             
          دوستت دارم همیشه
  
                            بی عاشقی نمیشه



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 19:52 توسط ..:: مسيح ::..

 

خدا را شکر که تمام شب صدای «خُر خُر» همسرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

خدا را شکر که دخترم نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شالکی است، این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.

خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم.

خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم، این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که درپایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم، این یعنی من توانایی شنیدن دارم.

خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی من هنوز زنده هستم.

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم، این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند، این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.

خدا را شکر....  خدا را شکر....  خدا را شکر....  




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385ساعت 22:33 توسط ..:: مسيح ::..

 

نشسته ام اینجا٬شعرهایی  که سروده ام میسوزانم

برای دلتنگی ها وقت زیاد است

نشسته ام اینجا سیگار های نیم سوخته را دود میکنم

شراب میخورم٬ شراب ناب

باز هم بهم ریخته ترینم!
باز هم دلم هوای تو دارد

باز هم اگر آسمان می بارید...

دلم هوای تو دارد ...

دیشب خواب تو دیدم

رویا ها به واقعیت نزدیکند

ای کاش باز هم تو شعر هام را زیر لبی میخوندی....

دلم برای تو ت ن گ است...

همین




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 20 آبان1385ساعت 19:34 توسط ..:: مسيح ::..

 

روزی عزیزم ازم سوالی کرد:

از من پرسید برای چی زنده ای در حالی که در دلم زمزمه می کردم برای تو ، گفتم

 برای هیچی.

از او پرسیدم که تو برای چی زنده ای گفت برای آن کسی که برای هیچ زنده است

شاید برای شماها هم پیش امده ولی سعی کنید در چنین موقیتی حرف دلتونو بزنید

 

روزي زاهدي رود كه در همه ي زندگيش براي رسيدن به كمال مبارزه كرده بود.

او همه ي كالاهايش را به فقرا داد و به بيابان پناهنده شد. شب و روز نيايش خداي

را به جاي آورد تا سرانجام روز مرگش فرا رسيد . به بهشت رفت وبه دروازه ها كوبيد ..

صدايي از درون آمد:« چه كسي آنجاست؟»

درويش پاسخ داد: منم

صدا گفت:« در اينجا براي دو نفر جاي نداريم برو! »

او به زمين برگشت و دوباره مبارزه را آغاز كرد: فقر ، روزه ، نيايش بدون وقفه

لابه و گريه  و ... تا براي بار دوم مرگ سر رسيد و مرد يك بار ديگر به دروازه هاي

 بهشت كوبيد. . .

همان صدا گفت:«چه كسي آنجاست؟»

 - : من

- : « در اينجا براي دو نفر جا نداريم برو! »

 براي بار سوم به زمين برگشت و مبارزه اش را براي بدست آوردن رستگاري حتي

بسيار جدي تر از پيش از سر گرفت. هنگامي كه پيرمردي 100 ساله شد ، مرد .

دوباره به دروازه هاي بهشت كوبيد.

صدا آمد: «آنجا كيست؟»

- : تو ، خدايا تو

و بي درنگ دروازه هاي بهشت باز شد و او وارد شد . . .




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385ساعت 1:6 توسط ..:: مسيح ::..

                                                              

                                    

رفتم؛ مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

        راهی به جز گریزبرایم نمانده است   

             ‍‍‍‍‍ این عشق آتشین پ‍ر از درد بی امید

                    در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم. که داغ بوسه پر حسرت ترا

        با اشک های  دیده زلب شستشو دهم

              رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

                    رفتم که بانگه به خود؟ آبرو دهم  

 رفتم مگو: مگو: که چرا رفت. ننگ بود 

        عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

              از پرده خموشی و ظلمت. چو نور صبح

                    بیرون فتاده بود به یک باره راز ما

رفتم. که گم شوم چون یک قطره اشک گرم

         در لابه لای  دامن شبرنگ زندگی  

              رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

                   فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن گریان گریختم

        از خنده های وحشی طوفان گریختم

              از بستر وصال به آغوش سرد هجر

                    آزرده از ملالت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

        دیگر سراغ شعله آتش زمین گیر

              می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

                    مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

         در دامن سکوت به تلخی گریستم

               نالان زکرده ها و پشیمان زگفته ها

                    دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

با سپاس از تمامی دوستانم- دوستانی که مرا با نظراتشون راهنمایی کردند و در تمام این یکسال مرا در تک تک لحظات یاری بودند.

به امید موفقیت همه ی شما و امیدوارم که همیشه در لطف الهی و کنار خانواده خود سالم و سلامت باشید.

مسافر هم رفت. مثل بقیه ....  




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 1:9 توسط ..:: مسيح ::..

 

باد که آمد با خود گفتم:

حتما مرا با خود خواهد بُرد

آمد،امّا برگهای خشکیده همسفرش شدند

 

تو که آمدی گفتم:

حتما مرا با خود خواهی بُرد

رفتی،امّا دلخوشیهایم همسفرت شدند

 

دیگر ،نه باد می آید نه تو!

من برگهای به جا مانده را هنوز سایه ام.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 14:55 توسط ..:: مسيح ::..

 

 

 

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم؛ تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو؛ ای جلوه امید محال

می برم  زنده به گورش سازم

تا از این بس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد؛ می رقصد اشک

آه؟ بگذار که بگریزم من

از تو؛ ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم؛ صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر‍ﭙایم  بست

می روم؛ خنده به لب؛ خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل      

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 2 تیر1385ساعت 13:58 توسط ..:: مسيح ::..

 

به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید ...

 به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید ...

به باد گفتم عشق چیست؟ وزید ...

 به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید ...

به گل گفتم عشق چیست؟ پر پر شد ...

و به انسان گفتم عشق چیست؟ اشک در دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگی ست

یادم باشه که یادت بیارم که یادم بندازی که یادت بمونه یاد بگیری به

 یاد بیاری که همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم  نمیره

.این رو یادت باشه ......یادت نره

                              دوستت دارم

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 1:18 توسط ..:: مسيح ::..

 

روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها در کنار هم به خوبی وخوشی زندگی می کردند. خوشبختی . پولداری. عشق . دانائی . صبر . غم . ترس ..........هر کدام به روش خویش می زیستند.

تا اینکه یک روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت اگر بمانید غرق می شوید.

تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبارهای خانه های خود بیرون آوردند و تعمیرش کردند .

همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند.

در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما به هنگام دور شدن ازجزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد آنها همگی سوار شدند و دیگر جائی برای عشق نماند !

قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیرآب میرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.

او نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترک کرده بود . فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست .

اول کسی جوابش را نداد . در همان نزدیکی قایق ثروتمندی را دید و گفت : ثروتمندی عزیز به من کمک کن .

ثروتمندی گفت : متاسفم قایقم پر از پول و شمش و طلاست و جائی برای تو نیست.

عشق رو به ( غرور ) کرد و گفت : مرا نجات می دهی ؟غرور پاسخ داد : هرگز. تو خیسی و مرا هم خیس می کنی .

عشق رو به غم کرد و گفت : ای دوست عزیز مرا نجات بده . اما غم گفت : متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم .

در این حین خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست .

از دور شهوت را دید و به او گفت : آیا به من کمک میکنی؟ شهوت پاسخ داد : البته که نه !!  سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری، یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی، همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد.

عشق که نمی توانست نا امید باشد رو به سوی خداوند کردو گفت : خدایا مرا نجات بده . ناگهان صدائی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد !

عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانائی یافت . آفتاب در آسمان پدیدار می شد و دریا آرامتر شده بود . جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد وتمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.

عشق برخواست به دانائی سلام کرد واز او تشکر کرد. دانائی پاسخ سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بیایم شجاعت هم که قایقش ازمن دور بود نمی توانست برای نجات تو بیاید تعجب می کنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟ همیشه میدانستم درون تو نیروئی هست که در هیچ کدام از ما نیست . تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی . عشق تشکر کرد و گفت : باید بقیه را هم پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داد؟؟

دانائی گفت : او زمان بود . عشق با تعجب گفت : زمان؟!!!

دانائی لبخندی زد وپاسخ داد : بله چون این فقط زمان است که می تواند بزرگی و ارزش عشق را درک کند .




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 1:38 توسط ..:: مسيح ::..